Posted by: Sara on: 17/09/2009
دل در طلب سایه او مرد و
خزان شد
پیری به سرآمد
به گمانم شه ما نوح زمان شد
من منتظرم در پس این جاده متروک
دیدی که نیامد شه و این پشت کمان شد
صبح است بیاییم به امید نگاهی
شب شد غم ما از پس ان پرده عیان شد.
شعر از : سارا زمانی(باران)
Posted by: Sara on: 09/09/2009
آمد طلوعی تازه را بر من مهیا کرد و رفت
آمد سرانگشت مرا در آب دریا کرد و رفت
آمد صدا زد آمدم ، سوغات من آورده ام
تا آمدم لب وا کنم خود را چو رویا کرد و رفت
آمد چه رویی داشت او فرخنده خویی داشت او
در این دل بی تاب من الحق که غوغا کرد و [...]
Posted by: Sara on: 06/09/2009
شب است وعنقریب من
تو را نگاه می کنم
به شکوه ای
به ناله ای
به آه پر ترانه ای
تمام صبح و مشرقم
تو را بهانه می کنم
من و سکوت و پنجره
شب و نیاز حنجره
نگاه کن چه بد شبی مدام ناله می کنم
من انتظار می کشم
سرم به دار می کشم
هنوز من نشته ام
به در نگاه می کنم
به اسم تو، به [...]
Posted by: Sara on: 25/08/2009
باز در شمارشم
ابتدا و انتها
ابتدای من چرا
انتها نمی شود.
سارا زمانی(باران)
Posted by: Sara on: 08/07/2009
«اگر شمشیر بر سر،
دست در زنجیر،در تبعید،
سرکردی ،هنر کردی.
اگر با این همه نامردمی ها ، باز دنبال هنر گردی
هنرکردی.»
زنده یاد فریدون مشیری
Posted by: Sara on: 29/11/2008
دل به داغ بی کسی دچار شد نیامدی
چشم ماه و آفتاب تار شد نیامدی
سنگ های سرزمین من در انتظار تو
زیر سم اسب ها غبار شد نیامدی
چون عصای موریانه خورده دستهای من
زیر بار درد تار و مار شد نیامدی
ای بلندتر ز کاش و دورتر ز کاشکی
روزهای رفته بی شمار شد نیامدی
عمر انتظار ما حکایت ظهور تو
قصه [...]
Posted by: Sara on: 06/11/2008
به شوق خلوتی دگر که روبراه کرده ای
تمام هستی مرا شکنجه گاه کرده ای
محله مان به یمن رفتن تو رو سپید شد
لباس اهل خانه را،ولی سیاه کرده ای
چه روزها که از غمت به شکوه لب گشوده ام
و ناامید گفته ام که اشتباه کرده ای
چه بارها که گفته ام به قاب عکس کهنه ات
دل مرا شکسته [...]
Posted by: Sara on: 24/10/2008
دریغ می کنی از من ، نگاه را حتی
و نیز زمزمه گاهگاه را حتی
من و تو ره به ثوابی نمی بریم از هم
چرا مضایقه داری گناه را حتی؟
تو اشتباه بزرگ منی -ببخشایم
بدیده می کشم این اشتباه را حتی
بمن که سبزپرستم چه گفت چشمانت؟
که دوست دارم -بخت سیاه را حتی
بدیدن تو چنان خیره ام که نشناسم
تفاوت [...]
Posted by: Sara on: 24/09/2008
هم از تو هیچ در این رهگذر نمی خواهم
و..هم حضور تو را مختصر نمی خواهم
اگر چه حرف توقف به دفتر من نیست
قبول کن که تو را رهگذر نمی خواهم
تویی که از من و پنهان من خبر داری
کسی که نیست ز من با خبر نمی خواهم
زمانه از تو هزاران شبیه ساخته است
هنر شناسم و شبه هنر [...]