Posted by: Sara on: 06/11/2008
به شوق خلوتی دگر که روبراه کرده ای
تمام هستی مرا شکنجه گاه کرده ای
محله مان به یمن رفتن تو رو سپید شد
لباس اهل خانه را،ولی سیاه کرده ای
چه روزها که از غمت به شکوه لب گشوده ام
و ناامید گفته ام که اشتباه کرده ای
چه بارها که گفته ام به قاب عکس کهنه ات
دل مرا شکسته ای ،ببین گناه کرده ای
ولی تو باز بی صدا،درون قاب عکس خود
فقط سکوت کرده ای ،مرا نگاه کرده ای
عبدالجبار کاکایی
به شوق چشمه نوشت چه قطرهها که فشاندم
ز لعل باده فروشت چه عشوهها که خريدم
ز غمزه بر دل ريشم چه تير ها که گشادي
ز غصه بر سر کويت چه بارها که کشيدم
حافظ
سلام و درود
وبلاگ صبوری شما را در سایت شقایق دیدم و جسارتا به سراغ شما آمدم.
اي دل! تو در اين ورطه مزن لاف صبوري
واي عقل! تو هم بر سر اين واقعه مگريز (شیخ بهایی)
شاد باشید
1 | ن.شقایق
14/11/2008 روی 5:25 ب.ظ
حق
درود
من به آشیان شما نیامدهام!
چون قهرم!
بدرود