Posted by: Sara on: 29/11/2008
دل به داغ بی کسی دچار شد نیامدی
چشم ماه و آفتاب تار شد نیامدی
سنگ های سرزمین من در انتظار تو
زیر سم اسب ها غبار شد نیامدی
چون عصای موریانه خورده دستهای من
زیر بار درد تار و مار شد نیامدی
ای بلندتر ز کاش و دورتر ز کاشکی
روزهای رفته بی شمار شد نیامدی
عمر انتظار ما حکایت ظهور تو
قصه [...]
Posted by: Sara on: 06/11/2008
به شوق خلوتی دگر که روبراه کرده ای
تمام هستی مرا شکنجه گاه کرده ای
محله مان به یمن رفتن تو رو سپید شد
لباس اهل خانه را،ولی سیاه کرده ای
چه روزها که از غمت به شکوه لب گشوده ام
و ناامید گفته ام که اشتباه کرده ای
چه بارها که گفته ام به قاب عکس کهنه ات
دل مرا شکسته [...]