صبوری
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس در بند آن مباش که نشنید یا شنید

Nov
29

دل به داغ بی کسی دچار شد نیامدی

چشم ماه و آفتاب تار شد نیامدی

سنگ های سرزمین من در انتظار تو

زیر سم اسب ها غبار شد نیامدی

چون عصای موریانه خورده دستهای من 

زیر بار درد تار و مار شد نیامدی

ای بلندتر ز کاش و دورتر ز کاشکی 

روزهای رفته بی شمار شد نیامدی

عمر انتظار ما حکایت ظهور تو

قصه بلند روزگار شد نیامدی

عبدالجبار کاکایی

Nov
06

به شوق خلوتی دگر که روبراه کرده ای

تمام هستی مرا شکنجه گاه کرده ای

محله مان به یمن رفتن تو رو سپید شد

لباس اهل خانه را،ولی سیاه کرده ای

چه روزها که از غمت به شکوه لب گشوده ام

و ناامید گفته ام که اشتباه کرده ای

چه بارها که گفته ام به قاب عکس کهنه ات

دل مرا شکسته ای ،ببین گناه کرده ای

ولی تو باز بی صدا،درون قاب عکس خود

فقط سکوت کرده ای ،مرا نگاه کرده ای

عبدالجبار کاکایی

Oct
24

دریغ می کنی از من ، نگاه را حتی

و نیز زمزمه گاهگاه را حتی

من و تو ره به ثوابی نمی بریم از هم

چرا مضایقه داری گناه را حتی؟

تو اشتباه بزرگ منی -ببخشایم

بدیده می کشم این اشتباه را حتی

بمن که سبزپرستم چه گفت چشمانت؟

که دوست دارم -بخت سیاه را حتی

بدیدن تو چنان خیره ام که نشناسم

تفاوت است اگر راه و چاه را حتی

اگر چه تشنه بوسیدن توام – ای چشم

بخواه ، می کشم این بوسه خواه را حتی

بیا تلالو شعرم بر آب ها – امشب

تراش می دهد الماس ماه را حتی

محمد علی بهمنی

Sep
24

هم از تو هیچ در این رهگذر نمی خواهم

و..هم حضور تو را مختصر نمی خواهم

اگر چه حرف توقف به دفتر من نیست

قبول کن که تو را رهگذر نمی خواهم

تویی که از من و پنهان من خبر داری

کسی که نیست ز من با خبر نمی خواهم

زمانه از تو هزاران شبیه ساخته است

هنر شناسم و شبه هنر نمی خواهم

بخواه تا اثری باز جاودانه شود

دقایقی که ندارد اثر نمی خواهم

به عمر یک غزل حافظانه با من باش

فقط همین و از این بیشتر نمی خواهم

محمد علی بهمنی