Posted by: Sara on: 20/10/2009
از خدا نیستی هستی پَستان بطلب
غم و شبگردی و اندوه فراوان بطلب
دست بر دامن لطفت زده ام چنگ آویز
با همه هستی خود، نیستیم، آن بطلب
طالبم بودن و آراستنت گوش مرا
لب بیارای به حرفی طلبم زان بطلب
تو اگر خواستی از منظر من کوچ کنی
قبل آن مرگ مرا از دل واز جان بطلب
به ره یاد نگارم پر پرواز تویی
وز خدا فرصت پرواز کماکان بطلب
شام هجران دلم کی به سراید ساقی
شاهدا با کرمت هجرت باران بطلب
شعر از : سارا زمانی(باران)
Posted by: Sara on: 17/09/2009
دل در طلب سایه او مرد و
خزان شد
پیری به سرآمد
به گمانم شه ما نوح زمان شد
من منتظرم در پس این جاده متروک
دیدی که نیامد شه و این پشت کمان شد
صبح است بیاییم به امید نگاهی
شب شد غم ما از پس ان پرده عیان شد.
شعر از : سارا زمانی(باران)
Posted by: Sara on: 09/09/2009
آمد طلوعی تازه را بر من مهیا کرد و رفت
آمد سرانگشت مرا در آب دریا کرد و رفت
آمد صدا زد آمدم ، سوغات من آورده ام
تا آمدم لب وا کنم خود را چو رویا کرد و رفت
آمد چه رویی داشت او فرخنده خویی داشت او
در این دل بی تاب من الحق که غوغا کرد و رفت
آمد ملالی داشتم ، لرزنده پایی داشتم
با جامی از می های ناب دل را چو دریا کرد و رفت
آمد نگاهش ناب ناب با شعله ای از آفتاب
او نور یک فانوس را از من تمنا کرد و رفت
آمد دو چشمم کور دید با تیرگی محشور دید
او چشمه های نور را بر دیده ام وا کرد و رفت
آمد دلش اندوه داشت او منظری از نوح داشت
در روح محنت خواه من خود را چه خوش جا کرد و رفت
آمد ولی بس زود رفت آنجا که جایش بود رفت
او عشق را در جستجو، در نور معنا کرد و رفت
سارا زمانی(باران)
Posted by: Sara on: 06/09/2009
شب است وعنقریب من
تو را نگاه می کنم
به شکوه ای
به ناله ای
به آه پر ترانه ای
تمام صبح و مشرقم
تو را بهانه می کنم
من و سکوت و پنجره
شب و نیاز حنجره
نگاه کن چه بد شبی مدام ناله می کنم
من انتظار می کشم
سرم به دار می کشم
هنوز من نشته ام
به در نگاه می کنم
به اسم تو، به نام تو
غزل غزل کلام تو
به یاد عشق پاک تو
شبی کنار پنجره
ورق سیاه می کنم
.
.
.
من اشتباه می کنم.
سارا زمانی (باران)
Posted by: Sara on: 29/08/2009
دویده ام به هوایت ، رسیده ام به نوایی
یگانه لعبت ساقی، بگو به من تو کجایی
لبت ترانه سرا بود و من ترانه سرایت
تو شعر خواندی و من هم برای تو سه رباعی(جسارتا می دونم که هم قافیه نیست سعی می کنم جایگزین پیدا کنم)
نسیم وصل تو ما را به حق که زنده نماید
اعاده کن دل ما را ، ز هر دری که تو خواهی
نشانه کن دل ما را مثال مرغ هوایی
به تیغ گر زنیم شه ، مرا تو زنده نمایی
به نغمه ای ز تو رامم، اشاره ای ز تو خامم
تو هدیه ای ز ملائک ، عنایتی ز خدایی
شبان گله و مستم ، دلم درون دو دستم
قبول کن دل ما را ، چو تحفه ای ز گدایی
طلوع صبح بهاران، دو قطره زیور باران
بتاب بر دل یاران، تو نور ملک و سرایی
شعر از : سارا زمانی( باران)
Posted by: Sara on: 25/08/2009
باز در شمارشم
ابتدا و انتها
ابتدای من چرا
انتها نمی شود.
سارا زمانی(باران)
Posted by: Sara on: 19/08/2009
شبی به سوی آسمان نشسته در فراق تو
شبی دگر فسرده از تب نگاه داغ تو
شبی غمین ز عشق تو به گریه زار می زنم
شب دگر تورا، تو را ندیده دار می زنم
شبی ز فرط انتظار چه مضطرب چه بی قرار
شبی دگر ز قهر تو کنم ز دام تو فرار
شبی نه درس و مدرسه فقط تو در خیال من
شبی پر از خیال تو ولی چه زار حال من
شبی برای رفتنت به بارشی نشسته ام
شبی دگر به جای دل به سینه سنگ بسته ام
شبی به خواب می شوم به غمزه ای فدای تو
شبی چه زار می کند دل مرا صدای تو
چه این شب و دگر شبم همیشه در تب توام
هزار ناله می زنم چو ماه در شب توام
شعر از : سارا زمانی (باران)
اردی بهشت 80
Posted by: Sara on: 09/08/2009
سبو و جام و باده را زدست من ستانده ای
زهر چه من بود ز من ، مرا ز تن ستانده ای
خوشم به آتشی که حق به جان من فتاده است
به لطف نوشدارویت جداییم نداده است
قسم به نام پاک تو، غزل غزل کلام تو
به نور چشم ماه تو، به حرمت سلام تو
ترا به نام زندگی به چشم من نگاه کن
به نام هر چه در جهان ، من مرا تباه کن
سبو و باده دست تو، دل و بهانه دست تو
شکن تو جام دلبری، خوشم به ناز شصت تو
در این طلوع بی کسی تو را بهانه می کنم
در این کویر پیش رو هوای خانه می کنم
چو نور راه من تویی، کمال دیدگاه او
برای چون تو و منی ، پنا ه و تکیه گاه او
ببار ، در میانه ای ، میان من و آسمان
گشاده دستهای من برای تو، نرو، بمان
شعر از : سارا زمانی( باران)
Posted by: Sara on: 09/08/2009
من ساکت و خاموش
از پیش نگاهت به صد افسوس گذشتم
ما را تو ندیدی
گفتم که مرا باده بده ، جام به دستم
ما را نشنیدی
گاهی به خودم طعنه زدم خار و خسم من
کاین گونه که جان دادم و
ما را تو ندیدی
شعر از : سارا زمانی(باران)
Posted by: Sara on: 06/08/2009
ای شه مه جبین ما ، زود بیا ،زود بیا
ساقی بی بدیل ما زود بیا ، زود بیا
دست به دامن توام، من که قدح شکسته ام
با قدح پر از می ات، زود بیا، زود بیا
فصل جهان خزان شده ،غم همه جا عیان شده
با دل پر بهار خود، زود بیا، زود بیا
آدمیان شررزنان ، در پی خود در این جهان
منشاء فتنه در زمان، زود بیا، زود بیا
آه کجایی ای صنم، کرد به جان ما ستم
دوری بی حساب تو، زود بیا ، زود بیا
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
قبل یموت عاشقان، زود بیا، زود بیا
شمس جهان ما تویی، ما همه خفته در شبی
بهر طلوع دیگرت، زود بیا، زود بیا
شعر از : (سارا زمانی) باران
Posted by: Sara on: 02/08/2009
این نیک پسر
عاقله سر
جان من است
یک روزنه ی نور به شبهای شبستان من است
آهنگ خوشی
از نی و دف
جام و شعف
در خاموشی خانه و ایوان من است
این هدیه رب
خنده به لب
یکسره از صبح به شب
خوش خنده ترین دیده دوران من است
این آینه ی نور
به توصیف پر از زندگی و شور
پیغامبری شیر شکر
از رخ او یکسره مسرور
این یوسف سرگشته در این هور
قطعا تو ندانی که دل انگیزترین تحفه دیوان من است
مرداد 88
شعر از : (سارا زمانی) باران
Posted by: Sara on: 08/07/2009
«اگر شمشیر بر سر،
دست در زنجیر،در تبعید،
سرکردی ،هنر کردی.
اگر با این همه نامردمی ها ، باز دنبال هنر گردی
هنرکردی.»
زنده یاد فریدون مشیری
Posted by: Sara on: 29/11/2008
دل به داغ بی کسی دچار شد نیامدی
چشم ماه و آفتاب تار شد نیامدی
سنگ های سرزمین من در انتظار تو
زیر سم اسب ها غبار شد نیامدی
چون عصای موریانه خورده دستهای من
زیر بار درد تار و مار شد نیامدی
ای بلندتر ز کاش و دورتر ز کاشکی
روزهای رفته بی شمار شد نیامدی
عمر انتظار ما حکایت ظهور تو
قصه بلند روزگار شد نیامدی
عبدالجبار کاکایی
Posted by: Sara on: 06/11/2008
به شوق خلوتی دگر که روبراه کرده ای
تمام هستی مرا شکنجه گاه کرده ای
محله مان به یمن رفتن تو رو سپید شد
لباس اهل خانه را،ولی سیاه کرده ای
چه روزها که از غمت به شکوه لب گشوده ام
و ناامید گفته ام که اشتباه کرده ای
چه بارها که گفته ام به قاب عکس کهنه ات
دل مرا شکسته ای ،ببین گناه کرده ای
ولی تو باز بی صدا،درون قاب عکس خود
فقط سکوت کرده ای ،مرا نگاه کرده ای
عبدالجبار کاکایی
Posted by: Sara on: 24/10/2008
دریغ می کنی از من ، نگاه را حتی
و نیز زمزمه گاهگاه را حتی
من و تو ره به ثوابی نمی بریم از هم
چرا مضایقه داری گناه را حتی؟
تو اشتباه بزرگ منی -ببخشایم
بدیده می کشم این اشتباه را حتی
بمن که سبزپرستم چه گفت چشمانت؟
که دوست دارم -بخت سیاه را حتی
بدیدن تو چنان خیره ام که نشناسم
تفاوت است اگر راه و چاه را حتی
اگر چه تشنه بوسیدن توام – ای چشم
بخواه ، می کشم این بوسه خواه را حتی
بیا تلالو شعرم بر آب ها – امشب
تراش می دهد الماس ماه را حتی
محمد علی بهمنی